گشتیم، نبود؛
نگرد، نیست!
توضیح:
نه که خیال کنید دنبال خیانتم. نه! زنم هم رضایت داده خیر سرش. فقط خواستم
بگویم آنها که از این توصیهها میکنند گمانم خیلی در جریان واقعیتها
نیستند!
توضیح بیشتر: شاید آدمها تا الآن دو دسته بودهاند؛ اول آنهایی که خودشان را بالاتر از این میبینند که با تو باشند، دوم آدمهایی که تو خودت را بالاتر از این میبینی که با آنها باشی! این هم از طنزهای روزگار است...
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
جلوی دخل داروخانه، یکهو خودم را روبروی یک باکس بزرگ شیشهای دیدم که توش پر بود از بستههای رنگ و وارنگ مثل جعبه آدامس. به بروشورهایی که جلوش بود نگاه کردم. تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. کاندومهای کودکس در انواع رنگها و طعمها و خاصیتها!
سریع خودم را کشیدم کنار تا جماعت حاضر در داروخانه با خودشان نگویند این یارو چقدر پرروست که واستاده پای باکس کاندومها! و بعد توی دلم یک شکم سیر به این تنوع کالا خندیدم! یعنی ملت اینقدر کاندوم استفادهشان می شود؟ سالی چند تا؟!
در واقع داشتم به پرت بودن خودم از مرحله میخندیدم...
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
تلویزیون روشن است و استاد باسوادی مشغول تعلیم درس زندگی و دینداری. میشناسمش و همیشه حرفهایش را سنجیده و متعادل یافتهام. دارد درباره وظایف متقابل زن و شوهر حرف میزند. می گوید:
- اولین سطح نیازهای انسان نیازهای فیزیکی است...
گوشهایم را تیز میکنم تا ببینم نیاز اقتصادی و نیاز جنسی را همزمان مطرح میکند یا نه. ادامه میدهد:
- ... مثلاً مرد موظف است نیاز زن را در زمینه مایحتاج زندگی تأمین کند. زن هم متقابلاً وظیفهای دارد...
آمادهام که استاد وظیفه جنسی زن را به زبان حکیمانه خودش مطرح کند. میگوید:
- ... زن هم باید آن چه را مرد به لحاظ اقتصادی تأمین میکند خوب مدیریت کند...
با خودم میگویم حتماً دارد مقدمهچینی می کند تا کم کم برود سر اصل مطلب. و بالأخره میرود:
- ... زن هم درباره آن چه بین زن و شوهر است وظایفی دارد.
خب بعد؟... همین و تمام.
افاضات استاد تمام شده است. و من به این فکر میکنم وقتی یک استاد محترم مثل او به خودش اجازه نمیدهد که حتی به جای عبارت مزخرف "آن چه بین زن و شوهر است"، واژه روابط جنسی یا روابط زناشویی را به کار ببرد، معلوم است که زنانی هم پیدا شوند که تا این سن، هیچ نفهمند چنین وظیفهای دارند.
با خودم فکر میکنم از چنان تفریطی، همین افراط سر در میآورد که یک عده خیال میکنند چاره مشکل من، نمایش دادن فیلمهای مستهجن برای همسرم است!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
می پرسد:
- چرا دیگه چند وقته نمیخوای...؟
مقصودش از این چند وقت، چند ماه اخیر است. توی دلم می گویم "وقت هایی که می خواستم، چه اتفاقی می افتاد مگر؟"... جوابش را می دهم:
- خب دیگه نمی خوام. مگر این که تو دلت بخواد.
- اینجوری که اذیت می شی.
- نه. اتفاقا وقتی تو دوست نداشته باشی و لذت نبری من اذیت می شم.
دیگر توضیح نمی دهم که نه تنها لذت نمی برم، که حالم هم به هم می خورد از یک تخلیه غریزی وقتی بدون هیچ پالس عاطفی باشد و خالی از احساس رضایت متقابل.
چیز بیشتری نمی گوید و نمی پرسد. مثل همیشه. انگار نه انگار که بحثی بوده از اول...
توضیح: حیف که شرم و حیا چیز خوبی است. وگرنه توضیح می دادم که تخلیه غریزی یعنی چه، تا بفهمید اساساً موضوع مورد بحث، لزوماً ارتباط متعارف زناشویی نیست!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
هر کس به من می رسد، یا وبلاگ را می خواند، یا سر از داستانم در می آورد، آنچنان به صبر و شکیبایی دعوتم می کند که انگار تا حالا کار دیگری کرده ام!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
پيرمرد بلند مي خواند: «شب جمعه ست و مي دهند برات...»
با خودم مي گويم:
- برا ت؟ يعني براي من؟ نه... شب جمعه هيچ كس به من "نمي دهد" پيرمرد، همان طور كه به تو نمي دهد... .
و با خودم زمزمه مي كنم: «مثل هر شب نمي دهند برام...»!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
خودت را بگذار جای من... چه کار می کردی؟
همین.
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
زمانی، روز و شب در وجودم دغدغه ای نبود، جز خواندن و نوشتن، بحث و تحقیق و زیر و رو کردن فکرها و نظریه ها...
حالا، روز و شب، در کنار تمام کارهایی که بی حوصله جلو می برم، و در پس تمام لحظه هایی که با خستگی رد می کنم، چیزی نیست جز یک فریاد فروخفته، یک غریزه سرکوب شده و یک غریزه سرکش که حتی ساعتی این روان پریشان را رها نمی کند...
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
وی تصریح کرد:
- اصلاً نود درصد زن های ایرانی اینجورین؛ از رابطه جنسی بدشون میاد.
!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
بعد سه ماه، ازش درخواست کردم. خیلی راحت قبول کرد.
شب خسته بود. خوابش میومد. نه که فکر کنین یادش رفته بود. نه؛ خودش هم گفت قرار چي بوده. و نه که خیال کنین حتی یه کلمه عذرخواهی کرد و جوش داد خودشو. نه؛ خيلي راحت بود، مثل هميشه... افتاد و ... خر و پف...
با خودم نهیب زدم و گفتم: احمق تویی که خیال کردی می تونی مثل متأهل ها زندگی کنی، که خیال کردی سه ماه زمان زیادیه.
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- چرا نمی ری پیش مشاور؟
- ای بابا! هر بار همینو می گی، برات توضیح می دم، باز یادت می ره. 
- می شه اون توضیح رو یه بار دیگه بدی؟
- هیچی. دیدی که رفتم فایده نداشت.
- نه عزیزم. اونی که تو پیشش رفتی مشاور نبود. متخصص زنان بود. یه بار هم پیش روانپزشک رفتی. ولی پیش مشاور که نرفتی هنوز.
- آها، مشاور؟... باشه...
یک ماه بعد:
- چرا نمی ری پیش مشاور؟
- ای بابا! هر بار همینو می گی، برات توضیح می دم، باز یادت می ره
...
...
شش ماه بعد:
...
اعتراف: یک بار که قانعش کردم واقعاً اهمیت بده و بره پیش مشاور، گفت «هزینه مشاوره زیاده. داری؟» گفتم «نه!» منظور این که: کی گفته که من می گم همه ش تقصیر اونه؟
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
خدايا،
ازت ممنونم كه ماه رمضون رو آفريدي... اقلاً روزه از آتش درونم كم مي كنه...
خدايا،
بعد عيد فطرت چه كنم؟!
توضيح: باز هم مي نويسم. چه باك از اين كه حرفم را عوض كنم وقتي مي بينم كه بايد عوضش كرد! اين تلاطم احوال هم خودش يك ويژگي ثابت من است شايد.
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
اين وبلاگ يقيناً بسته خواهد شد. راست مي گويند. چه اصراري است كه فكر كنم به ميلي كه به دست نمي آورم. چه دردي دوا مي كند گفتن مشكلي كه حل نشدني است.
متشكرم از همه كساني كه قصد راهنمايي ام را داشتند!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
حتی نوازش کردن می تواند دو معنا داشته باشد. من در نوازش به دنبال تهییجم و او در نوازش به دنبال تسکین. من می خواهم آتش بر جانش بزنم، او می خواهد آب سرد بر تنش بریزد.
این که بخواهم -یک بار هم که شده- نوازشم نخواباندش و بیدارترش کند، توقع زیادی ست؟
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
رانندگي نكنم؟ تا كي؟ روزه بگيرم يا نه؟ از پله نبايد بالا برم؟ با تهوعم چه كار كنم؟ دكتر تغذيه برم؟ استفاده از موبايل خطرناكه؟ كرم ضد آفتاب استفاده بكنم؟...
يك فهرست بلند بالا نوشته از سؤالاتي كه مي خواهد از دكتر بپرسد. جالب است؛ تنها چيزي كه در دوران حاملگي برايش اهميت ندارد، همان چيزي است كه قبل از اين برايش اهميت نداشت. هيچ سؤالي درباره "رابطه با شوهرش" نداشت...
مرتبط: جوجه کشی
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه.
(دیالوگی از فیلم درباره الی)
*
واقعا این طوره؟!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
دو تا از بینندگان وبلاگ نظر گذاشته اند که این حرف ها جایش پیش مشاور است نه توی نت. شاید هم راست می گویند. وجدانم معذب است از گفتن چیزهایی که باید همچنان راز سر به مهر شخصی ام می ماندند. هرچند وقتی طرفت مشاور برو نیست و از دکترهای قبلی هم سودی ندیده ای... بگذریم.
شاید این آخرین یادداشت باشد. و شاید وبلاگ را حذف کنم. ممنونم از همه کسانی که دلسوزانه نظر دادند، چه تاییدآمیز و چه توبیخ آمیز.
شاید به دنیای خودم باز گردم... جنون هم عالمی دارد...
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
چه سخت است که نمی توانم نگاهش کنم. چون مثل جوانک های مجرد، نباید تحریک شوم!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
یادم می آید اول عقدمان کتاب «ازدواج» دکتر پاک نژاد را از خودم دور نمی کردم. مدام می خواندمش. خودم را در آستانه ورود به بهشت می دیدم و از آموزش های شیرینش سرمست می شدم. سرمستی ای که به زودی به افسردگی و سردی تبدیل شد. وقتی زندگی زناشویی را از نزدیک تجربه کردم، فهمیدم خیلی از حرف ها فقط حرف است. لااقل برای درصدی از آدم ها.
هنوز دکتر پاک نژاد را دوست دارم، اما هر وقت یاد آموزش های شیرینش می افتم، بدجور تلخ می شوم. وقتی نوشته های کودکانه ای مثل این را می خوانم که نویسنده اش احساس کرده خیلی مغز متفکر است و فکر کرده با یک مخاطب نفهم و هوسباز و خام طرف است، دیگر آمپرم می زند بالا!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
خیلی از شبهایی که تنهایی عاطفی و درد غریزی ام بهم فشار می آورَد، به گریه می افتم. بله؛ مرد که گریه نمی کند، ولی اشک که می ریزد! یک شب که داشتم از ناراحتی گریه می کردم از خواب بیدار شد. صدای فین فینم را شنیده بود. گفت:
- چی شده؟ سرما خوردی؟
چه می گفتم که بفهمد؟! با صدایی بغض آلود گفتم:
- ... م م م ... آره...
- سرت درد می کنه؟ حالت بده؟
- نه اونقدر.
و خوابید... وجدانم معذب است که باید دروغ می گفتم یا نه؟
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
رفته بود حموم. سرما خورده بود و تب داشت. تنش شده بود آتیش خالی. مدام دورش می چرخیدم و پرستاری ش رو می کردم. ومدام غریزه ی شعله ورم رو سرکوب می کردم... داغ داغ بود... اونم در شرایطی که حتی نمی شد بهش دست زد... 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- ببینمت... 
- چیه؟ چرا اینجوری نیگا می کنی؟ منظورت چیه؟
- هیچی به خدا 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- عزیزم...
- وای... چرا چشمات خمار شدن؟ می ترسم. اینجوری نگا نکن وحشت می کنم...
- 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
دو سه باری که همسرم تصمیم گرفت بچه دار شویم فرصت مغتنمی برای من بود که بتوانم با او رابطه زناشویی برقرار کنم. البته نه این که مجال داشته باشم لذت ببرم. می گفت:
- نمیشه زود تمومش کنی؟! 
بله؛ ممکن است گاهی به ما مردها هم به چشم ماشین جوجه کشی نگاه کنند. وقتی می دانم همسرم فقط به خاطر بچه دار شدن دلش آمده رابطه زناشویی با شوهرش رابپذیرد و من هم دارم یک کار مکانیکی صِرفاً سفارشی انجام می دهم و باید سریع امانت مربوطه را بسپرم و شرّم را کم کنم، لذت که هیچ... چقدر احساس نفرت می کنم از وضعیتی که درش هستم... در این مواقع طبیعی است که از پایان دادن سریع تر به این وضعیت، استقبال کرده ام:
- چرا. حتماً زود تمومش می کنم. 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- امشب توی عروسی حالم داشت به هم می خورد.
- چرا عزیزم؟
- عروس و داماد خیلی جلف بودن. کارایی که توی اتاق خواب باید بکنن رو جلو همه می کردن.
- شوخی نکن! مگه چی کار می کردن؟
- هیچی دیگه. هی همو بغل می کردن و بوس می کردن!
- آها... نه عزیزم. فقط برا شما این کارا کارای اتاق خواب حساب می شه.
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- خوشگل من، آخه چه جوری برات توضیح بدم که چرا اعصابم ضعیف شده؟ تو هیچ درکی از فشار غریزه جنسی نداری خب.
- چرا، دارم.
- جدّی می گی؟!
مثلاً...؟
- مثلاً... وقتایی که تو نیستی...
- خب...؟ 
- ... دوست دارم باشی بغلم کنی!
- 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- حالت بهتر شده عزیزم؟
- آره بهترم. یه سر می رم خونه مامانم.
***
- برگشتی خانومی؟
- آره. حالم بد شد...!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- لبتو بده من عزیییییییزم...
م م م م م
- ایش ش ش ... لبم خیس شد.
- 
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- مهمونی خوش گذشت عزیزم؟
- ای، بد نبود.
- مگه این که به خاطر مهمونی لباس خوشگل بپوشی... قشنگ شدی... 
- اِ...، اذیت نکن دیگه. خب الان تنمه، ببین... خب، درش بیارم دیگه؟!
- هر جور راحتی.
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|
- یه بوس محکم می دی عزیزم؟
اوم م م م م م م...
- اَ....ه، بسه دیگه. خفه شدم!
+ نوشته شده   توسط شوهر ناکام
|